زندگی نامه ائمه

داستان کوتاه درباره آموزش صحیح وضو به پیرمرد

داستان کوتاه درباره آموزش صحیح وضو به پیرمرد

داستان کوتاه درباره آموزش صحیح وضو به پیرمرد پالاما>>>مذهبی>>زندگی نامه ائمه>داستان زیبای نحوه آموزش وضو از امام حسن و حسین پیرمردی مشغول وضو بود ، اما طرز صحیح وضو گرفتن را نمی‏دانست . امام‏ حسن و امام حسین ( ع ) که در آن هنگام طفل بودند ، وضو گرفتن پیرمرد را دیدند . جای تردید نبود ، تعلیم مسائل و ارشاد جاهل واجب است ، باید وضوی صحیح را به پیرمرد یاد داد ، اما اگر مستقیما به او گفته شود وضوی‏ تو صحیح نیست ، گذشته از ای...

ادامه مطلب

داستان درباره دعا كردن در حق ديگران از حضرت زهرا (ص)

داستان درباره دعا كردن در حق ديگران از حضرت زهرا (ص)

داستان درباره دعا كردن در حق ديگران از حضرت زهرا (ص) پالاما>>>مذهبی>>زندگی نامه ائمه>داستان زیبا در مورد دعا كردن براي ديگران روزی امام حسن مجتبی علیه السلام وارد اتاق مادرش ، حضرت زهراء علیها السلام گردید ، دید که مادرش در حال رکوع نماز است و برای مردها وزن های مؤ من با ذکر نامشان دعا می کند . گوش کرد ، که دید مادرش فقط برای دیگران دعا می نماید و برای خویش ، هیچ دعائی نمی فرماید ، جلو آمد و اظهار داشت : ای مادر! چرا مق...

ادامه مطلب

داستان گم شدن زره حضرت علی

داستان گم شدن زره حضرت علی

داستان گم شدن زره حضرت علی پالاما>>>مذهبی>>زندگی نامه ائمه>داستان گذشت حضرت علی نزد مرد مسیحی در زمان خلافت علی علیه السلام در كوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندی در نزد یك مرد مسیحی پیدا شد. علی او را به محضر قاضی برد و اقامه ی دعوی كرد كه: «این زره از آن من است، نه آن را فروخته ام و نه به كسی بخشیده ام و اكنون آن را در نزد این مرد یافته ام. » قاضی به مسیحی گفت: «خلیفه ادعای خود را اظهار كرد، تو چه می گویی؟ » او ...

ادامه مطلب

داستان آموزنده همسفر حج

داستان آموزنده همسفر حج

داستان آموزنده همسفر حج پالاما>>>مذهبی>>زندگی نامه ائمه>داستان زیبای همسفر حج یاران امام صادق ع بر گرفته از داستان و راستان » مردی از سفر حج برگشته سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای امام صادق تعریف میكرد ، مخصوصا یكی از همسفران خویش را بسیار میستود كه ، چه مرد بزرگواری بود ، ما به معیت همچو مرد شریفی مفتخر بودیم ، یكسره مشغول طاعت و عبادت بود ، همینكه در منزلی فرود می آمدیم او فورا به گوشه ای میرفت و سجاده خویش را په...

ادامه مطلب

غذای دسته جمعی با پیامبر

غذای دسته جمعی با پیامبر

غذای دسته جمعی با پیامبر | قصه های داستان و راستان همینكه رسول اكرم و اصحاب و یاران از مركبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد كه برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده كنند. یكی از اصحاب گفت: سر بریدن گوسفند با من.  دیگری: كندن پوست آن با من.  سومی: پختن گوشت آن با من   چهارمی : رسول اكرم : «جمع كردن هیزم از صحرا با من. » جمعیت : یا رسولَ اللّه شما زحمت نكشید و راحت بنشینید، ما خودمان با كمال افتخار همه ی این كارها...

ادامه مطلب